آدرس: تجریش - میدان قدس - خیابان دربند - پ 49 - واحد 5

تلفن: 22716955 - 22716935

 

کلیک کنید

سفر به‌انتهای شب

میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 

چندی پیش کتاب سفر به‌انتهای شب لویی فردینان سلین رو میخوندم.

سلین نویسنده‌ی فرانسوی قرن بیستم است که در زمان حیات خود اسیر مناسبات سیاسی بود و به‌دلیل لحن تند و بی‌پروایش بیشتر مورد غضب سایر اندیشمندان قرار می‌گرفت. اما او با همین لحن بعضاً هتاکانه، بسیار صریح و بی‌پرده به بیان دیدگاه‌های اجتماعی و شخصی خود می‌گرداخت و دردهای جامعه را عریان نمایش می‌داد.

علیرغم نظرات مخالفینش، او مورد ستایش بسیاری از روشنفکران هم‌دوره‌ی خود بوده‌است. در ایران جلال آل احمد آثار او را مورد توجه قرار داده و اشاره می‌کند که در برخی از آثار خود از نوشته‌های سلین الهام گرفته‌است.


 

کتاب سفر به‌انتهای شب توسط فرهاد غبرایی ترجمه و در سال 1373 در انتشارات جامی به چاپ رسیده‌است.

 

خواندن این کتاب در این روزها که به قول ظریفی «فیس هامان از بوک هامان فاصله گرفته است» خالی از لطف نیست.

برخی از مطالبی که در کتاب سفر به‌انتهای شب، بیشتر نظرم را به خود جلب کرد را به‌صورت پراکنده در این گوشه بازنویسی می‌کنم:


«وقتی که دیگر دلواپس آن نباشیم که در چشم محبوبمان چگونه دیده شویم، معنایش این است که دیگر عاشق نیستیم!»


«فردا چطور قدرتي پيدا ميكني كه دوباره همان كاري را كه ديروز كرده اي و از مدتها پيش هم غير از ان كار را نكرده اي، ادامه بدهي، از كجا قدرتش را پيدا ميكني كه اين كارهاي پوچ، اين هزاران هزار نقشه را كه به هيچ كجا نميرسند، اين تقلاها براي بيرون امدن از فلاكت خردكننده، تلاشهايي كه هميشه مرده زاد به دنيا مي ايند، پيش ببري، و اين همه به خاطر اينكه يك بار ديگر به خودت ثابت كني كه سرنوشت لاعلاج است، كه هر شب بايد پاي ديوارت و زير دلشوره فردا كه هربار شكننده تر و كثيف تر از پيش است، سقوط كني.
ديگر انقدر ساز نداري كه زندگي را با ان برقصاني، موضوع اين است.
وقتي كه ديگر به اندازه كافي ديوانه نيستي، كجا بايد رفت؟
واقعيت احتضاري است كه تمامي ندارد. واقعيت اين دنيا مرگ است. بايد بين مرگ و دروغ يكي را انتخاب كرد. راستش را بخواهید شخصاً هیچ‌وقت جرأت خودکشی را نداشته‌ام


«پس از جدایی ,بخش دردناک ماجرا از آن جا آغاز می شود که بین زمانِ دوتن که روزگاری دل داده بوده اند,گسستی پدیدار می شود,زمان یکی حال است و زمان دیگری گذشته,یکی به پیش می رود و به پشت سر نگاه نمی کندویکی در روزهای درخشان گذشته باقی می ماند,و خاطراتی را که دیگری به یاد نمی آورد,زنده و روشن,انگار که همین دیروز اتفاق افتاده باشد,مرور می کند.او نگهبان کلماتی می شود که گوینده اش آن ها را فراموش کرده است,نگهبان نگاهی که دیگر در چشم های آن یکی نیست,گرمی عشقی که برای همیشه از دست رفته است.و بدین گونه است که عشق در ستیزش با مرگ,در ستیزش با فراموشی,می خواهد تکه ای از زمان را از چنگ آن ها برباید و در چشمه های جاودانگی شست و شو دهد,اما همیشه چشمی,پاشنه ای,لکه ی جامانده ی برگ درختی هست که دست آخر به مرگ می بازدو عکسی که در قاب خاطره آویزان شده ,از دیوار دل فرو می افتدوعاشق هم سزانجام گذشته را پشت سر می گذارد و به اکنون روی می آورد,گیرم که دیوار دیگر همان دیوار نباشد....»


«كشيش مدتهاست كه ديگر به خدايش فكر نمي كند، دوحالي كه خادم كليسا هنوز  سر ايمانش ايستاده ... ان هم به سختي فولاد»
هرچند شخصاً با دانلود کتاب‌ها و نخریدن آن‌ها موافق نیستم ولی چون این کتاب تا آن‌جا که می‌دانم از سال 85 دیگر تجدید چاپ نشده‌است و در بازار موجود نیست، چنانچه تمایل به تهیه آن داشتید، نظر خود را به همراه ایمیل خود زیر همین صفحه بگذارید تا برایتان ارسال کنم.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

نظرات (2)

اخبار و تازه‌ها