آدرس: تجریش - میدان قدس - خیابان دربند - پ 49 - واحد 5

تلفن: 22716955 - 22716935

 

کلیک کنید

جای خالی سلوچ

میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 

محمود دولت‌آبادی رو از اول دبیرستان و با کلیدرش میشناسم. همون موقع که دزدکی کتابای تو کتابخونه مادرم رو برمی‌داشتم و به‌جای درس خوندن با اونا زندگی می‌کردم.
کلیدر رو می‌شناسم با صحنه‌های اروتیک و صحنه‌های حماسیش.

 

با مارال و تسلیمش به گل‌محمد، به خشم دلاور، به حماسه‌سازی گل‌محمد عاشق‌پیشه و رفتن به سمت و سوی سیاست‌بازی و حماسه‌سازی.

 

کلیدر رو خیلی سریع تو یه تابستون تمومش کردم، چون فکر می‌کردم شاید اگه زودتر بخونمش، بتونم راهی برای نجات گل‌محمد پیدا کنم. ترچیح می‌دادم گل‌محمد، بازی رو ول کنه و برگرده پیش مارال.

خوب تو اون سن و سال احتمالاً ترجیح می‌دادم که بیشتر از صحنه‌های جنگ گل‌محمد، صحنه‌های عشق‌بازیش با مارال رو ببینم، ولی حیف که آخرش هم گل‌محمد رفت ...
از کلیدر چیزای دیگه هم موند برام، این‌که بترسم بقیه داستانای دولت‌آبادی رو بخونم و این که کلاً بترسم رمان‌های بلند بخونم ...

رمان باید کوتاه می‌بود و امیدبخش یا به‌اقتضای سنی انتلکتوالی

بعد از اون تنها رمان بلندی که خوندم، جنگ و صلح تولستوی بود که 3 روزه، دم امتحان فیزیک سال چهارم دبیرستان و یک ماه مونده به کنکور خوندمش و دیگه سراغ رمان‌های بلند نرفتم.

تا این‌که از کلنل و پسراش شنیدم، شنیدم که کلنل رو به ایران ممنوع‌الورود کرده‌اند و معمولاً آن‌چه که ممنوع میشه، اشتیاق بیشتری ایجاد می‌کنه و دوباره یاد رمان‌های دولت‌آبادی افتادم.

این روزها هم که همه به هم میگن «مچکریم»، حس کردم شاید کلنل به ایران برگرده و بعد دیدم خیلی بده که بدون پیش‌زمینه به استقبالش برم. برای همین قبل از اومدن کلنل و به امید اومدن اون رفتم سراغ سلوچ ...

این روزها «جای خالی سلوچ» رو خوندم. برام جالبه که اصلی‌ترین شخصیت داستان کسی است که نیست، نه تو قصه هست، نه تو یاد مردمش، فقط تو دل مرگان و ذهن خواننده‌ است که سلوچ هست.

فکر میکردم سلوچ اون شب آخر قبل از رفتن کنار تنور به چی فکر می‌کرده که رفته؟ رفتن از زمینج کار عجیبی نبود، پس چرا اونجوری رفته؟

آخر همه‌ی ما هم ممکنه گاهی دلمون بخواد یکهو و بی‌خداحافظی همه چی رو بذاریم و بریم، چی جوری شده که سلوچ جرأت اون کار رو پیدا کرده و رفته، رفتنش جرأتمندانه بوده یا بزدلانه؟ رفت یا فرار کرد؟ چه فرقی می‌کنه ...

اصلاً رفته‌بود یا نه؟ سلوچ همون پسراش بود. ابراو بود که پشتکار و همت داشت و عباس بود که با مس‌های مرگان قمار می‌کرد و کنار تنور می‌خوابید.

چه سخت بود که هیچ‌کس تو زمینج یادی از اون نمی‌کرد، اصلاً تو زمینج کسی یادی از هیچ‌کس دیگه‌ای نمی‌کرد. مثل یه «برره» فقیره زمینج، مثل خیلی جاهای دیگه ...

ولی ترسناک‌ترین قسمت داستان برای من این بود که چرا هاجر سراغی از باباش نمی‌گرفت؟ دختربچه‌ای که تو سن و سالیه که دلبستگیش به پدرش زیاد باید باشه، ولی حتی برای اون هم سلوچ نیست ...

شاید برای همین هم باشه که برای اون علی و مراد فرقی ندارن، یه دلبستگی بی‌تفاوت به پدر و مرد، نقشی که به‌نظر مرگان نداشت ولی دخترش داشت

به‌هرحال سلوچ اومد یا حداقل توهمش اومد، حالا که سلوچ اومده، امیدوارم کلنل و 5 تا پسرش هم بیان ولی خودشون بیان.

امیدوارم که حسم درست باشه که کلنل قراره برگرده به ایران و خیلیای دیگه هم شاید ...

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد

اخبار و تازه‌ها